تبليغاتX
davtalabemarg

davtalabemarg

آشنایی

 
 
سلام 

مرسی از اینکه به وبلاگ خودتون سر زدید

 

فقط نظر یادتون نره 

+ نوشته شده در  جمعه 18 تیر1389ساعت 23:10  توسط عباس  | 

تنها

 
 
تنها به خاطر چشمان توست

که هر روز صبح

ابتدای این کوچه بن بست ایستاده ام

اما..

آنقدر نیامدی .که باد خاطراتم را با خود برد

وآسمان برایم گریست

ولی بنگر که چه وفادارانه هنوز

در ابتدای این کوچه بن بست

در حسرت زیارت چشمانت ایستاده ام

شاید...

باد حدیث اشتیاقم به گوش تو رساند

ورنج این انتظار پایان یابد

آنگاه خاک قدومت

سرمه چشمانم

وعطر نفست

اکسیر جوانیم خواهد شد

چه بی تابانه میخواهمت

ای دوریت حدیث تلخ زنده به گوری
+ نوشته شده در  جمعه 18 تیر1389ساعت 23:9  توسط عباس  | 

احساس گناه

 

 

مي دانم كه سر ا پا گناهم ، وجودم ، عملم ، همه پر از گناه است اما يك چيز هست كه هنوز اميد اصلاح شدن را در من زنده مي كند و راه رسيدن من را به تو مي دهد و نا اميد نمي كند ، مهر تو است كه در دلم وجود دارد . مهري كه با شير مادر در اندرون من جاي گرفته است و بيرون نمي رود .
اي كاش مي شد تا وجودم را از گناه پاك كنم !
اي كاش مي شد تا دلم پاك شود و با نواي دلت همدل شود!
اي كاش مي شد اين انتظار سر ايد و صداي نازنينت را بشنوم !
اي كاش مي شد صورت ماهت را ببينم !

+ نوشته شده در  جمعه 18 تیر1389ساعت 23:9  توسط عباس  | 

مجنون

 

 

 

یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او
 پُر ز لیلا شد دل پر آه او

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای
 وندر این بازی شکستم داده ای

نیشتر عشقش به جانم می زنی
 دردم از لیلاست آنم می زنی

خسته ام زین عشق،دل خونم نکن
 من که مجنونم تو مجنونم نکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو... من نیستم

گفت ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پنهان و پیدایت منم

سالها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یکجا باختم

کردمت آواره صحرا نشد
گفتم عا قل می شوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا بر نیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سر می زنی
 در حریم خانه ام در می زنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بی قرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم

+ نوشته شده در  جمعه 18 تیر1389ساعت 23:6  توسط عباس  | 

من و مترسک

مترسک ناز می کند
کلاغ ها فریاد می زنند
و من سکوت می کنم....
این مزرعه ی زندگی من است
خشک و بی نشان..
+ نوشته شده در  جمعه 18 تیر1389ساعت 23:5  توسط عباس  |